X
تبلیغات
کلاغ سیاه

کلاغ سیاه

پرهای سیاه... اما قشنگ

درباره من
کلاغها نگاهشان عمیق و شاعرانه است

میان هر سکوتشان هزار و یک ترانه است

به اعتقاد من کلاغ قدیمی و عتیقه است

دلی که با کلاغ نیست، چقدر بی سلیقه است!

...تقديم به

ID: kalagh_siah66

tel: 09355576890
منوی اصلی
تازه ترین مطالب
آرشیو موضوعی
آرشیو ماهانه
نویسندگان
لینکدونی
پیوندها
قالب های کافه اسکین
راز پنهان
نيمه شب
سخن دل(سارا)
قالب های جدید
عاشقانه ها با ترانه ها
نايت اسكن
آچار فرانسه
دانلود موزيك
كمياب آنلين(سايت ابزار )دانلود
دختر غريب
كد هاي خفن
سنگ تيپا خورده(زهرا)
لوازم ارايشي و بهداشتي
مسافر خسته(نازنين)
زير بارون با تو(الهام)
فوتوشاپ
وبلاگ نویسان(قالب)
آتش
بركه اشك(پريا)
خدمات وبلاگ
آنتی پسر(پسر کشون)
استقلال
اندکی عاشقانه زیر باران بمان(الهام)
چند کلیک تا زیبایی
قالب هاي موسوي
من و دل(حانیه)
قالب پارس
گلشیفته فراهانی
كتابخانه ملي ايران
عكس بازيگران و بيو گرافي آنها
كشاورزی
کشاورزی حکمت
کد آهنگ
مدیریت
دیار خوش نیشان کرمانشان
سایت پرفسور کزازی
زحل
بیوگرافی بازیگران
زرتشت (ندا)
تاثیر اعراب بر ایران
سمانه خانووم
US 16 (شراره)
عشق شادي
كد آهنگ كوردي
دكتر علي شريعتي
دخترانه(فاطیما)
آموزش مسائل جنسی و آمیزشی
آنتی فراماسونری
همسریابی
آنتی
کتاب فراماسونری
لوگوی عکس
فراماسونری
گالری عکس با کیفیت
منابع آزمونهای ارشد
رعنا
تنها ترین ستاره
عاشقانه 7
سبد میوه(گوجه...تربچه...به توچه ...)
طراح قالب
امکانات
 RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM

داستان کلاغ


کلاغ لکه ای بود بر دامن آسمان و وصله ای ناجور بر لباس هستی . صدای نا هموار و ناموزونش، خراشی بود بر صورت احساس . با صدایش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست.صدایش اعتراضی بود که در گوش هستی می پیچید


کلاغ خودش را دوست نداشت . بودنش را هم. کلاغ از کائنات گله داشت


کلاغ فکر می کرد در دایره ی قسمت ، نازیبایی ها تنها سهم اوست. کلاغ غمگین بود وبا خودش گفت: " کاش خداوند این لکه ی زشت را از هستی می زدود" پس بال هایش را بست و دیگر آواز نخواند


خدا گفت: " عزیز من !صدایت ترنمی است که هر گوشی شنوای آن نیست. اما فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند


سیاه کوچکم ! بخوان . فرشته ها منتظرند


ولی کلاغ هیچ نگفت. خدا گفت: " تو سیاهی ، سیاه چونان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند. و زیبایی ات را بنویس. اگر تو نباشی.آبی من چیزی کم خواهد داشت. خودت را از آسمانم دریغ نکن" و کلاغ باز خاموش بود


خدا گفت : " بخوان! برای من بخوان، این منم که دوستت دارم


"سیاهی ات را و خواندنت را


و کلاغ خواند


این بار عاشقانه ترین آوازش را


خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 1:41 بعد از ظهر  توسط بابک  | 

خسته و بی قرار و خانه به دوش

تشنه یک پیاله آبم

بعد، آرام، پشت پنجره ای

تا خود صبح بعد می خوابم

من همانم : همان کلاغ سیاه

تازه پرواز را بلد شده است

جوجه کوچکی که زندگی اش

دوسه ماه است مستند شده است

جوجه کوچکی که فهمیده

آسمان چیست؟ لانه یعنی چه؟

بغض آدم چطور می ترکد؟

گریه عاشقانه یعنی چه؟

جوجه کوچکی که مبهوت است

سخت مبهوت این خیابانها

وهر از گاه دانه می چیند

از کف دست بچه انسانها

و هر از گاه قلب کوچک او

به هوای بهار می لرزد

می نشیند کنار ریل یخی

با صدای قطار می لرزد

من همانم :همان کلاغ سیاه

که زمستان به او نمی سازد

عاشق نور و آفتاب است و

باد و بوران به او نمی سازد

در شب ممتد زمستانی

در هوای گرفته برفی

آمده پشت شیشه دلتان:

غزلی ! عاشقانه ای ! حرفی!

بالها را به شیشه چسبانده

تا شما ، ها کنید و گرم شود

تا شما با صدای ساز ، امشب

شور برپا کنید و گرم شود

بلکه امشب به خواب خوش برود

از یخ و برف در امان باشد

صبح فردا هوا که روشن شد

باز در اوج آسمان باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 1:36 بعد از ظهر  توسط بابک  | 
یه روزی آقـــای کـــلاغ،
یا به قول بعضیا جناب زاغ

رو دوچرخه پا می‌زد،
رد شدش از دم باغ

پای یک درخت رسید،
صدای خوبی شنید

نگاهی کرد به بالا،
صاحب صدا رو دید

یه قناری بود قشنگ،
بال و پر، پر آب و رنگ

وقتی جیک جیکو می‌کرد،
آب می‌کردش دل سنگ


قلب زاغ تکونی خورد،
قناری عقلشو برد

توی فکر قناری،
تا دو روز غذا نخورد

روز سوم کلاغه،
رفتش پیش قناری

گفتش عزیزم سلام،
اومدم خواستگاری!

نگاهی کرد قناری،
بالا و پایین، راست و چپ

پوزخندی زد به کلاغ،
گفتش که عجب! عجب

منقار من قلمی،
منقار تو بیست وجب

واسه چی زنت بشم؟
مغز من نکرده تب

کلاغه دلش شیکست،
ولی دید یه راهی هست

برای سفر به شهر،
بار و بندیلش رو بست

یه مدت از کلاغه،
هیچ کجا خبر نبود

وقتی برگشت به خونه،
از نوکش اثر نبود

داده بود عمل کنن،
منقار درازشو

فکر کرد این بار می‌خره،
قناریه نازشو

باز کلاغ دلش شیکست،
نگاه کرد به سر و دست

آره خب، سیاه بودش!
اینجوری بوده و هست

دوباره یه فکری کرد،
رنگ مو تهیه کرد

خودشو از سر تا پا،
رفت و کردش زرد زرد

رفتش و گفت: قناری!
اومدم خواستگاری

شدم عینهو خودت،
بگو که دوسم داری

اخمای قناریه،
دوباره رفتش تو هم!


کله‌مو نگاه بکن،
گیسوهام پر پیچ و خم

موهای روی سرت،
وای که هست خیلی کم

فردا روزی تاس می‌شی!
زندگی‌مون میشه غم

کلاغ رفتش به خونه
نگاه کرد به آیینه

نکنه خدا جونم!
سرنوشت من اینه؟!

ولی نا امید نشد،
رفت تو فکر کلاگیس

گذاشت اونو رو سرش،
تفی کرد با دو تا لیس

کلاه گیسه چسبیدش،
خیلی محکم و تمیز

روی کله‌ی کلاغ،
نمی‌خورد حتی یه لیز

نگاه که خوب می‌کنم،
می‌بینم گردنتو

یه جورایی درازه،
نمی‌شم من زن تو

کلاغه رفتشو من،
نمی‌دونم چی جوری

وقتی اومدش ولی،
گردنش بود اینجوری

خجالت نمی‌کشی؟
با اون گوشتای شیکم!؟

دوست دارم شوهر من،
باشه پیمناست دست کم!

دیگه از فردا کلاغ،
حسابی رفت تو رژیم

می‌کردش بدنسازی،
بارفیکس و دمبل و سیم

بعدش هم می‌رفت تو پارک،
می‌دویید راهای دور

آره این کلاغ ما،‌
خیلی خیلی بود صبور

واسه ریختن عرق،
می‌کردش طناب‌بازی

ولی از روند کار،
نبودش خیلی راضی

پا شدو رفتش به شهر،
دنبال دکتر خوب

دو هفته بستری شد،
که بشه یه تیکه چوب

قرصای جور و واجور،
رژیمای رنگارنگ

تمرینهای ورزشی،
لباسای کیپ تنگ

آخرش اومد رو فرم،
هیکل و وزن کلاغ

با هزار تا آرزو،
اومدش به سمت باغ


وقتی از دور میومد،
شنیدش صدای ساز

تنبک و تنبور و دف،
شادی و رقص و آواز

دل زاغه هری ریخت!
نکنه قناریه؟

شایدم عروسی
بازای شکاریه!

دیدش ای وای قناری،
پوشیده رخت عروس

یعنی دامادش کیه؟
طاووسه یا که خروس؟

هی کی هست لابد تو تیپ،
حرف اولو می‌زنه!

توی هیکل و صورت،
صد برابر منه

کلاغه رفتشو دید،
شوهر قناری رو

شوکه شد، نمی‌دونست،
چیز اصل کاری رو!

می‌دونین مشکل کار،
از همون اول چی بود؟

کلاغه دوچرخه داشت،‌
صاحب بی ام و نبود



+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 9:32 بعد از ظهر  توسط بابک  | 

عشق تلخ

دفترچه ی کهنه ی من طاقت رفتنت نداشت

                                                     بغض گلمو پاره کرد، صدای تازه ای نداشت

دفترچه ی کهنه ی من برگه ی تازه ای نداشت

                                              درسته که دلش شکست ولی بازم گله نداشت

دفترچه ی کهنه طاقت دوریتو نداشت

                                            رفتو یه گوشه ای نشست طاقت دیدن رو نداشت

دفترچه ی کهنه من قلب تپنده ای نداشت

                                           برگ خودش رو پاره کرد ، جای قدم های تو کاشت

دفترچه ی کهنه من تصویری از شکل تو بود

                                               خط خطی های دست من به یاد چشمانه تو بود

دفترچه ی  کهنه من نقش قشنگ کوچه بود

                                                       صدای مهربون عشق میون سیمای تو بود

دفترچه ی  کهنه من قطر ه ی اشکای تو بود

                                                   چکیدو خاطراتمو با خودش تا آخر دنیا کشوند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 2:8 بعد از ظهر  توسط بابک  | 

آن کلاغی که پرید

ازفراز سرما

وفرورفت دراندیشه آشفته ی ابری ولگرد

وصدایش همچون نیزه ی کوتاهی،پهنای افق راپیمود

خبرمارا با خود خواهدبه شهر

همه میدانند                           

همه میدانند

که من وتوازآن روزنه سبز عبوس

باغ رادیدیم

وازآن شاخه ی بازیگردورازدست

سیب راچیدیم

همه می ترسند،امّامن وتو

به چراغ آب وآیینه پیوستیم

ونترسیدیم

صحبت از پیوندسست دونام

وهمآغوشی دراوراق کهنه ی یک دفترنیست

صحبت ازگیسوی خوشبخت من است

باشقایق های سوخته ی بوسه ی تو

وصمیمیت تن ماهان،درطراری

ودرخشیدن عریانیمان

مثل فلس ماهی هادرآب

سخن از زندگی نقره آوازیست

که سحرگاهان فواره کوچک می خواند

مادرآن جنگل سبزسیال

شب ازخرگوشان وحشی

ودرآن دریای مضطرب وخونسرد

ازصدفهای پراز مروارید

ودرآن کوه غریب فاتح

ازعقابان جوان پرسیدیم

که چه بایدکرد؟

همه می دانند

همه می دانند

مابه خواب سردوساکت سیمرغان،ره یافته ایم

ماحقیقت رادرباغچه پیداکردیم

درنگاه شرم آگین گلی گمنام

وبقارا دریک لحظه ی نامحدود

که دوخورشیدبهم خیره شدند

سخن از پچ پچ ترسانی درظلمت نیست

سخن از روزاست وپنجره های باز

وهوای تازه

واجاقی که درآن اشیاءتازه می سوزند

وزمینی که زکشتی دیگربارور است

وتولدوتکامل غرور

سخن ازدستان عاشق ماست

که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم

برفراز شبها ساخته اند

به چمنزاربیا

به چمنزاربزرگ

وصدایم کن،ازپشت نفسهای گل ابریشم

همچنان آهوکه جفتش را

پرده ها ازبغضی پنهانی سرشارند

وکبوترهای معصوم

ازبلندهای برج سفید خود

به زمین می نگرند

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 10:14 بعد از ظهر  توسط بابک  | 

این مقایسه توهین به دخترو پسر این دهه ها نیست صرفا مقایسه ای طنزآمیز و خاطر نشان کردن وضعیتی است که روشنفکران به آن عوارض دوره گذار و دینداران به آن نشانه های آخرالزمانی می گویند و در کل بهره ای از حقیقت دارد.انکار این مقایسه شاید خودیک نشانه ی آخرالزمانی باشد.

 

دختر دهه 60 : باید با آبرو باشم
دختر دهه 70 : باید تحصیلکرده باشم
دختر دهه 80 : باید پولدار باشم

 

پسر دهه 60 : دارم میرم جبهه
پسر دهه 70 : دارم میرم دختر بازی
پسر دهه 80 : دارم میرم بیمارستان سم زدایی

 

دختر دهه 60 : مرد باید با اخلاق باشه
دختر دهه 70 : مرد باید تحصیلکرده باشه
دختر دهه 80 : مرد باید پولدار باشه

پسر دهه 60 : در سن 25 سالگی سیگاری میشد
پسر دهه 70 : در 20 سالگی سیگاری می شد
پسر دهه 80 : قبل از سن بلوغ سیگاری می شود.

دختردهه 60 : 30 ساله شدم و احساس ترشیدگی می کنم
دختردهه 70 : 25 ساله شدم و احساس ترشیدگی می کنم
دختردهه 80 : 20 ساله شدم و احساس ترشیدگی می کنم

پسر دهه 60 : دارم میرم باشگاه ... دارم میرم زیر زمین بنوشم !!!
پسر دهه 70 : دارم میرم مهمونی ... دارم میرم قلیون بکشم !!!
پسر دهه 80 : دارم میرم دبی ... دارم میرم توهم بزنم !!!

دختر دهه 60 : دوست پسر یکی اونهم یه عشق پاک
دختر دهه 70 : دوست پسر یکی یا دوتا . چند تا هم زاپاس برای روز مبادا
دختر دهه 80 : دوست پسر بین یک نفر تا یک هنگ یا تیپ در رده سنی بین 20 تا 60 سال مجرد تا صاحب عیال و چند سر عائله. بالاخره تو این همه آدم یکی پیدا میشه بخواد لباس عروس واسم بخره.

پسر دهه 60 : داریوش گوش می داد
پسر دهه 70 : ابی گوش می داد
پسر دهه 80 : مقلدین درجه 3و 4 داریوش و ابی را (که خواب عکس انداختن با داریوش را می بینند) را گوش می دهد .

دختر دهه 60 : دختر بدون بکارت باید بره بمیره
دختر دهه 70 : اشتباه بزرگی کردم خاک تو سرم
دختر دهه 80 : دختر باکره یعنی امل و بی فرهنگ. باید بره بمیره.

پسر دهه 60 : شریعتی می خواند
پسر دهه 70 : شاملو می خواند
پسر دهه 80 : هری پاتر می خواند.

دختر دهه 60 : به خاطر حفظ آبرو همه کار می کنم
دختر دهه 70 : به خاطر دوست پسرم همه کار می کنم
دختر دهه 80 : به خاطر پول همه کار می کنم.

پسر دهه 60 : خانواده و پدر مادرم عزیزترین چیز است
پسر دهه 70 : دوست دخترم عزیز ترین چیزاست
پسر دهه 80 : مواد محرک و توهم زا و ماشینم عزیز ترین چیزند.

دختر دهه 60 : شوهر منجی نیست شوهر کردن سنت خدا و رسم زندگی ست.
دختر دهه 70 : شوهر شوهره شوهر... بالشت سره شوهر...
دختر دهه 80 : من یک افسرده ی روانی پر از غصه ام و شوهر منجی من است و دیگر هیچ راه نجاتی نیست.

پسر دهه 60 : در هر صورت باید زن بگیرم
پسر دهه 70 : باید پولداربشم و زن بگیرم
پسر دهه 80 : باید قاطی کنم و زن بگیرم.

دختر دهه 60 : زن روز و اعتمادی می خواند
دختر دهه 70 : فهیمه رحیمی و مهدی سهیلی می خواند
دختر دهه 80 : بیشتر در اینترنت دنبال فیلتر شکن جدید و پروکسی است.

پسر دهه 60 : مرگ بر اثر جنگ با عراق
پسر دهه 70 : مرگ بر اثر تصادف با موتور و ماشین
پسر دهه 80 : مرگ بر اثر اور دز و سنکوپ بر اثر استعمال هرویین و ایدز و سوانح رانندگی

دختر دهه 60 : سیگار کشیدن دختر یک کابوس است دختری که سیگار می کشد خراب است.
دختر دهه 70 : گهگاهی کنار پنجره یا واسه افه تو پارتی یا کافی شاپ یه دو نخ می کشم.
دختر دهه 80 : پیش به سوی آسم، سرطان حنجره ،ریه،نای و خون قبل از یائستگی.

جوان دهه 60 : جنگ زده بود
جوان دهه 70 : غرب زده بود
جوان دهه 80 : پوچ است.

دختر دهه 60 : از خدا می ترسم
دختر دهه 70 : از بی عشقی می ترسم
دختر دهه 80 : از بی پولی می ترسم.

جوان دهه 60 : خواب صلح و آرامش می دید
جوان دهه 70 : خواب بد بد می دید
جوان دهه 80 : فقط کابوس می بیند.

پدر برای پسر دهه 60 : در حکم یک پدر مقدس بود حرمتش کاملا حفظ می شد
پدر برای پسر دهه 70 : در حکم یکی از اعضای خانواده بود باید به او حال داد.
پدر برای پسر دهه 80 : سر خره عوضی اسکل بی پدر مادر.

 

دختر دهه 60 : اول نجابت خود را به رخ می کشید
دختر دهه 70 : اول مدرک تحصیلی خود را به رخ می کشید
دختر دهه 80 : اول مارک و مدل اتومبیل و ریخت و قیافه خود را به رخ می کشد.

داماد دهه 60 : فقط پدر مادرم ،زن و بچه ،و کارم
داماد دهه 70 : فقط زن و بچه و عشق و حالم و کارم
داماد دهه 80 : فقط عشق و حالم و کارم.

عروس دهه 60 : بایدمثل مادرم سوخت و ساخت این ذات زندگی ست بدبختی و خوشبختی با هم.طلاق پاک کردن صورت مسئله ست و مسئله میزان بردباری صبر و توان مدیریت منه.باید سعی کنم مثل دو رود در کنار هم باشیم. باید مدیریت کنم این هنر زندگیه.
عروس دهه 70 : نباید سوخت وساخت اما باید زندگی کرد و همینطور در وقت لزوم مقابله به مثل.طلاق پایان تلخیه اما خب مجبورم بهم سخت بگذره ول می کنم میرم. این هنر زندگیه.
عروس دهه 80 : مثل دو کوه برابر هم.عوضی بره مهرمو می زارم اجرا یه راست می رم با یکی دیگه.خوش بگذرون و سختی نکش.این هنر زندگیه.

مرد دهه 60 : خدا خانواده ثروت
مرد دهه 70 : خانواده ثروت خیانت به همسر
مرد دهه 80 : ثروت، خیانت به همسر ،مصرف پروزاک و انواع دیگر قرص اعصاب .

عروس دهه 60 : تقسیم وظایف رمز موفقیت و آسایشه. من طی یک سند قانونی همسر این مرد هستم نه دوست او .وظیفه من خانه داریه وظیفه مرد کار و تامین زندگی هر کس غیر از این به گوشم بخونه شیطانه.
عروس دهه 70 : تقسیم وظایف چیزیه که باید دوباره معنی و تعریف بشه.دلیل نداره من همیشه غذا درست کنم من کلاس گیتار دارم کلاس آواز دارم . فقط سه یا چهار روز در هفته ممکنه از خونم بوی غذا بیاد.اما خب می دونم که غذا پختن کار منه نه مرد.
عروس دهه 80 : تقسیم وظایف یه حرف احمقانه و سنتیه هر کس به فراخور حالش هر کار که از دستش بر اومد انجام میده هر کاری که می کنم از لطف منه نه وظیفه من پس من هر کاری تو خونه می کنم لطف می کنم. تعهد و وظیفه اعصابمو بهم می ریزه.

پسر دهه 60 : خدایا جنگو تموم کن
پسر دهه 70 : خدایا یه خونه خالی برسون
پسر دهه 80 : خدایا برسون یه دومثقال شیره و یه دو سورت شیشه

دختر دهه 60 : طلاق بعد از 10 سال آنهم یک در 1000
دختر دهه 70 : طلاق بعد از 5 سال آنهم یک در 100
دختر دهه 80 : طلاق بعد از 6 ماه الی یک سال آنهم یک در5

پسر دهه 60 : پیکان 54 و مسافر کشی
پسر دهه 70 : پراید و دختر بازی
پسر دهه 80 : پژو و تصادف منجر به فوت

دختر دهه 60 : امامزاده معصوم ودیگر امامزاده ها را شفیع می کرد دعا و نذر می کرد وبالاخره حاجت دل خود را می گرفت
دختر دهه 70 : پیش رمال و دعا نویس می رفت و حاجت خود را طلب می کرد.
دختر دهه 80 : در شرکت های خصوصی به هر نحو که شده رفع حاجت می کند.

جوان دهه 60 : خدایا آبروی مرا حفظ کن
جوان دهه 70 : خدایا پول منو زیاد کن
جوان دهه 80 : کارت سوخت داری داداش

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 0:22 قبل از ظهر  توسط بابک  | 
غزل غزل شروع میشود

حکایت دلت

شروع میشود همان حکایت :یکی نبود و بود از ازل دلت

ترانه راکه ساز میکنم

ساز را که کوک میکنم

شروع میشوی

از ابتدای قصه تا به هر کجا که نقطه آخرش شود

تو عین حرف ربط جمله های قصه ام نوشته میشوی

پا به پای خنده های کودکی بزرگ میشود دلت

رد پای خنده های من هنوز تا بزرگی دلت

قدم قدم کشانده میشود

اشک های طغس نوجوانی ام

به دستمال دست های مهربان تو هنوز

ملتمس نگاه میکنند!

کجای قصه ام کنون؟؟؟

هان به یادم اوفتاد             از دلت قصه راز میکنم

صبر کن ولی !

دلت که ابتدا و انتها سرش نمی شود!

فقط دل است

نقطه آخرش نمیشود!

باز اشتباه ساز کرده ام ترانه را؟!

این حکایت دل  من است یا دلت؟

گیج میشوم دوباره

دیدی آخرش

باز هم تو ماندی و دلت

که قصه را

غزل غزل جلو بری!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 1:50 بعد از ظهر  توسط بابک  | 
 

می بوسمت نفس نفس ، سینه به سینه ، دم به دم

از دل صبح تا قلب شب ، می بوسمت قدم قدم

تو سینه ، تا دل می زنه ، با هر تپش می بوسمت

این اول راه منه ، تا آخرش می بوسمت

می بوسمت تو بارون ها ، دریا به دریا ، پل به پل

می بوسمت هوا هوا ، دره به دره ، گل به گل

تو باد و بارون و تگرگ ، می گیرم و می بوسمت

          

اونم اگه تموم بشه ، می میرم و می بوسمت، می بوسمت عزیزم ، می بوسمت عزیزم

Romance Scraps and Graphics

تو را میشناسم ای آشنای خسته ام


تو را میشناسم ای تنها ترانه ام


دلم عاشقانه تو را میخواند


تو را میشناسم ای تنها بهانه ام


میخواهمت ای دریا دل مهربان


تو را که چون دریا طوفانها دیدی


تو را که چون نسیم بر من وزیدی


تو را که چون الوند غصه ها دیدی


میخوانمت با چشمانی خیس و غمگین


تو را که جز غمگینی چیزی ندیدی


از روزها و شبها میگذرم با یادت


مگر تو در من جز عاشقی چه دیدی


من با تو پرواز میکنم به این قفس


قفسی زیباتر از دلت مگر دیدی


آسمان دلت زیبا و روشن است


مکانی امن تر از دلت مگر دیدی


تمام واژه های شعرم از آن توست


تمام دلدادگی هایم از آن توست


آرامش روح و تنم از وجود توست


غمگینی و گریه ام از نبود توست


بی تو خسته و دل شکسته ام


اسیر دردمو درمانش عشق توست


بی تو باید زهر تنهایی را چشید


شیرینی عسل بخاطر حضور توست


دستانم تنها و سرد است بدون تو


گرمی زندگی ام از وجود توست


فدا کردن جان و زندگی برایت کم است


دلیل نفس کشیدنم دیدار توست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 0:50 قبل از ظهر  توسط بابک  | 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 1:40 قبل از ظهر  توسط بابک  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 7:49 بعد از ظهر  توسط بابک  | 

به كوچه اي كه تو هستي رسيد، چون تو نبودي...

 


زشاخسار دلش گريه چيد ، چون تو نبودي...

 


غزل غزل فوران كرد و آخر ازغم بي،يا...

 


از انتهاي دو زانو بريد چون تو نبودي...

 


بياد چشم تو شعري كه مي نوشت سراسر...

 


شراره از قلمش مي چكيد...

 


چون تو نبودي...

 


                  زمانه عكس هميشه طلوع كرد و سيه شد...

 


و از لبان خيالي مكيد چون تو نبودي...

 


به انتظار تو ماند و بدون تو به سفر رفت...

 


درون قبر خودش آرميد چون تو نبودي...

 


لبش بدون تحرك در آستانه ي لبخند...

 


بلوز آبي او هم سفيد چون تو نبودي...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 1:14 قبل از ظهر  توسط بابک  | 
من از تبار سکوت و تو از دیار غزل...

توی چشمان نجیبت خزانه دار غزل...

بیا با مژه هایت مرا محاصره کن...

مرا دوباره به انحصار غزل...




گاه گاهی به یادت غزلی میخوانم...

تا نگویی که دلم غافل از آن عهد و وفاست...

خوبرویان همه گر با دی من خوب شوند...

خوب من

با همه خوبان/ حساب تو جداست



+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 2:25 قبل از ظهر  توسط بابک  | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 1:46 بعد از ظهر  توسط بابک  | 

شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشد
تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم
به کدام دوست گویم که محل راز باشد

 

انسانها همانند رودخانه اند هر چه عمیق تر باشند ارام ترند

صد سال بعد از مرگ من گر بشگافی قبر من خواهی شنید از قلب من دوستت دارم دوست من

میدونی دلیل کسوف وخسوف چیه ؟چون خورشید وماه واسه دیدنت دعوا میکنن

زندگی شهد گلی است که زنبورعسل ان را خواهد خورد هر چه میماندعسل خاطره هاست

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی باقلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

میگویند شقایق ها نمیمیرند *بس تورادوست دارم تا مرگ شقایق ها

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 6:9 بعد از ظهر  توسط بابک  | 
بیگناه




+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط بابک  | 
 

اگه تو آسمون بشی                     مثل پرنده ها می شم

رنگین کمون اگه بشی                   تو آسمون رها می شم

تو آسمون شو من زمین                 تو حلقه شو منم نگین

از همه دیوونه ترم              می خوای بپرس می خوای ببین

تو عشق تو اسیر می شم                  به خاطر تو پیر میشم

بگو که می مونی پیشم            هر چی بخوای همون میشم

تشنه بشی دریا می شم                 تنها بشی تنها می شم

روز نخواستی شب می شم        واسه تو جون به لب می شم

تو عشق تو اسیر می شم                   به خاطر تو پیر میشم

بگو که می مونی پیشم             هر چی بخوای همون میشم

آروم شی بی صدا می شم           نفس بخوای هوا می شم

سوار رویاهام به من                            مثل همه نگاه نکن

تو ماجرای عشق تو                         شاهزاده وفا می شم

همین روزا یا می میرم                     یا دیگه دیوونه می شم

منتظر جوابتم                                     خدای نور و ابریشم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 7:44 بعد از ظهر  توسط بابک  | 



مترسک ناز مي کند

کلاغ ها فرياد مي زنند
و من سکوت مي کنم....
اين مزرعه ي زندگي من است
خشک و بي نشان




نمي دانم چرا امشب واژه هايم خيس شده اند

مثل آسماني که امشب مي بارد....

و اينک باران

بر لبه ي پنجره ي احساسم مي نشيند

و چشمانم را نوازش مي دهد

تا شايد از لحظه هاي دلتنگي گذر کنم



صداي جير جيرک ها به گوش مي رسد

سکوت را نوازش مي دهند

و جاي خالي آدم هاي شب نشين را

با نگاهي معصومانه پر مي کنند



ببين اندام تنهاييم را

که در لحظه هاي خاکستري

در انتظار طلوع خورشيد است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 11:53 بعد از ظهر  توسط بابک  | 

من معتقدم به اين كه،

خدا با من است و من خوشبختم

جز اين چيزي نميتواند باشد.

از حس عاشقونت هیچی به من ندادی من واسه تو چی بودم یه عاشق زیادی
یه سایه که همیشه تو لحظه ها باهاته  هیچ وقت نشد بفهمم چه حسی تو چشاته
من با تو گریه کردم من باتو جون گرفتم چیزی ازت نخواستم چیزی بهت نگفتم
تو دست و کم گرفتی این عشق و سادگیمو به دست تو سپردم تمام زندگیمو


انگار از رو شاخه ی باورمون پر زدو رفت پرنده ی خاطرمون
پر زدو رفت به انتهای بی کسی جایی که دل پر می شه  از دلواپسی


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 4:25 بعد از ظهر  توسط بابک  | 

تا حالا توجه کردید که همیشه چیزی در این آسمان هست که هیچکدوم بهش توجه نمیکنیم؟

چیزی که تو سرما و گرما بالای سر ما می چرخه و شاید از اون بالا ما ها رو مسخره می کنه

چیزی که ما حتی اونقدر براش ارزش قائل نیستیم که نگاش کنیم

راه دور نرید بابا، منظورم همین کلاغ های بدبختین که تو آسمون خدا می چرخند و قار قار می کنند و....

 

 

این بدبخت ها هم عجب حوصله ای دارن

با اون بالهای سیاهشون و اون صدای...همچین وقتی نزدیک می شی بهشون بهت خیره میشن که اینگار می خوای بری خاستگاریشون

من فکر می کردم خودم خیلی اعتماد به نفس دارم ولی دیدم نه بابا این کلاغهای سیاه روی من رو هم سفید کردن

از یه چیز کلاغ ها خوشم مییاد اونم این رنگ سیاهشون.اینجوری وقتی آدم بهشون نگاه می کنه می فهمه با چی سر و کار داره نه مثل بعضی از این آدمها که بد از کلی با هم بودن تازه می فهمی اصلا طرفت رو نشناختی

نمی دونم شاید این کلاغ های نه چندان دوستداشتنی خودشون این جور زندگی رو انتخاب کردند که هیچ وقت به هم اعتماد نکنند

به هرحال کاش ما هم به سیاهی کلاغها بودیم

و کلاغها همچنان بالای سر ما قار قار می کنند

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 6:18 بعد از ظهر  توسط بابک  | 
هر کسي سهم خودش را طلبيد
         سهم هر کس که رسيد
                                داغ تر از دل ما بود
          ولي نوبت من که رسيد
        سهم من يخ زده بود!
            سهم من چيست مگر؟
        يک پاسخ
                  پاسخ يک حسرت!
                                سهم من کوچک بود
                                                  قد انگشتانم
                                                عمق آن وسعت داشت
                       وسعتي تا ته دلتنگيها
               شايد از وسعت آن بود

                                        که بي پاس ماند…!
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 6:6 بعد از ظهر  توسط بابک  | 

 

 

 

                
   از ديگران تقليد نکن ، خود را بشناس و آنچه هستي باش ، بدان که در دنيا کسي مثل تو نيست

 

  ما آدما آنچنان زندگی می کنیم که گویی هرگز نخواهیم مرد ، آنچنان می میریم که گویی     هرگز    نبودیم

 

   شب که شد برای از دست دادن خورشید گریه نکن چون ستاره ها رو هم از دست میدی

   هرگاه احساس كرديد جزئى از اكثريت هستيد ؛ زمان احيا و اصلاح فرارسيده است

   خطا کردن یک کار انسانی است ولی تکرار آن یک کار حیوانی است

    از جمله فوايد كار اين است كه روزها را كوتاه و عمر را دراز مى كند

   بهترين درمان براي قلب هاي شكسته اين است كه دوباره بشكند

   موفق نمي شويد ، مگر از كاري كه مي كنيد لذت ببريد

   سخن گفتن و خاموشي به موقع نشانه عقل است

   سعی کنید دلبسته باشید و وابسته نباشید

   هیچ لباسی برازنده تر از تن درستی نیست

   استقامت ما در موفقیت ماست و موفقیت ما در سعادت

   امروز همان فرداایست که دیروز منتظرش بودید

   شرافت به خرد و ادب است نه به ثروت و مال

   دهان زشتگو را با خاموشي وقار بايد بست  

   دوست بداريد تا شما را دوست بدارند

   هر فکر مثبت تو تقدیرت را می آفریند

   یاد بگیریم که با بخشیدن بخشش یاد بگیریم

   آفت کار ، دل نبستن به آن است

   جواب ندادن هم جوابي است

                                     

 

وقتي به دنيا آمدم درون گوشم اذان گفتند وقتي مي ميرم برايم نماز مي خوانند

زندگي چقدر کوتاه است فاصلۀ اذان تا نماز

"زندگی"

"هدیه" ی خداوند به شماست

و "شیوه ی زندگی شما"

هدیه ی شما به خداوند.

"زندگی" فی نفسه ، نه رنج و مصیبت است

نه شادی و بهجت.

زندگی یک بوم سفید نقاشی است

و انسان باید هنرمندانه

با آن برخورد کند.

قلم و رنگ در اختیار شماست بهشت را نقاشی کنید

و بعد وارد آن شوید

      چه خوب گفتند  :

  مراقب افکارت باش به گفتارت تبديل مي شود.
  مراقب گفتارت باش به کردارت تبديل مي شود.
  مراقب کردارت باش به عادت تبديل مي شود.
  مراقب عادتت باش به شخصيتت تبديل مي شود.
  مراقب شخيصت خود باش ، آن سرنوشت تو خواهد بود.

   چند مطلب زیبایی دیگر

     زندگی خوردن و خوابیدن نیست

    انتظار و هوس و دیدن و نادیدن نیست.

 

    زندگی چون گل سرخی است

 

    پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطیف.

 

    یاد ما باشد اگر گل چیدیم

 

   عطر و برگ و گل و خار همه همسایه دیوار به دیوار همند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 5:1 بعد از ظهر  توسط بابک  | 
 

در دل من چیزیست

        مثل یک بیشه نور

                مثل خواب دم صبح

                       و چنان بی تابم که دلم میخواهد

                                  بدوم تا ته دشت

                                           بروم تا سر کوه

                                                   دورها آوائیست که مرا میخواند...

                         سهراب سپهری

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 5:27 بعد از ظهر  توسط بابک  | 
 

خدایا هدایتم کن زیرا میدانم که گمراهی چه بلای خطرناکی است.

خدایا هدایتم کن که ظلم نکنم زیرا می دانم که ظلم چه گناه نابخشودنی است.

خدایا نگذار دروغ بگویم زیرا دروغ ظلم کثیفی است.

محتاجم نکن که تهمت به کسی بزنم زیرا تهمت خیانت ظالمانه ای است.

خدایا ارشادم کن که بی انصافی نکنم زیرا که کسی که انصاف ندارد شرف ندارد.

 خدایا راهنمایم باش تا حق کسی را ضایع نکنم

که بی احترامی به یک انسان همانا کفر خدای بزرگ است.

 خدایا مرا از بلای غرور و خودخواهی نجات ده

 تا حقایق وجود را ببینم و جمال زیبای تو را مشاهده کنم.

خدایا پستی دنیا و ناپایداری روزگار را همیشه در نظرم جلوه گر ساز

 تا فریب زرق و برق عالم خاکی مرا از یاد تو دور نکند.

 خدایا من کوچکم ضعیفم ناچیزم پرکاهی در مقابل توفان ها هستم

 به من دیده ای عبرت بین ده تا ناچیزی خود را ببینم

و عظمت و جلال تو را به راستی بفهمم و به درستی تدبیر کنم.

خدایا دلم از ظلم و ستم گرفته است تو را به عدالتت سوگند می دهم

که مرا در زمره ستمگران و ظالمان قرار مده.

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 1:20 قبل از ظهر  توسط بابک  | 
 

تو اگر باز کني پنجره اي سمت دلت ٬

ميتوان گفت که من چلچله لال توام ٬

مثل يک پوپک سرمازده در بارش برف ٬

 سخت محتاج به گرماي پر و بال توام . . .

 


من گمان مي كردم


دوستي چهار فصلش همه آراستگي است

 
من چه مي دانستم

 
هيبت باد زمستاني هست


من چه مي دانستم سبزه مي پژمرد از بي آبي

 
سبزه يخ مي زند از سردي دي


من چه مي دانستم


دل هر كس دل نيست


قلب ها آهن و سنگ .... قلب ها بي خبر از عاطفه است


من چه مي دانستم

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 0:59 قبل از ظهر  توسط بابک  | 
 

با توام دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر ٬جز درد خوشبختیم نیست

ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش از اینت گر که در خود داشتم

هر کسی را تو نمی انگاشتم 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 9:38 بعد از ظهر  توسط بابک  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 3:11 بعد از ظهر  توسط بابک  | 
  هميشــــــــــــــــه ميگفتم ... 

  طلـــــــــوع رو دوست دارم ؛

 زندگــــــــــــــــي رودوست دارم،

   اما ميدونـــــــــي ..راستشو بخواي ..

. طلـــــــــوع رو توي نگاه چشماي قشنگت...

 و زنــــــــــــــدگي رو در کنارت ميخوام ...

        دوســـــت دارم يه شب تا صبح بشينم

            و فــــــــــــقط چشماتو نگا کنم  

            تا باوركنم چگونه ديدن و

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 6:39 بعد از ظهر  توسط بابک  | 

Love Glitters - MySpace Layouts, MySpace Graphics

Red Glitter Heart & Silver Birds Glitters - MySpace Layouts, MySpace Graphics

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 2:7 قبل از ظهر  توسط بابک  | 

     دفتر عشـــق كه بسته شـد
     ديـدم منــم تــموم
شــــــــــــــــــدم
    خونـم حـلال ولـي
بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
    به پايه تو حــروم
شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
    اونيكه عاشـق شده
بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
    بد جوري تو كارتو
مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
    براي
فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
    حالا
بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
    تــــموم
وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
    بـه
نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
    غــرور لعنتي
ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
    بازي
عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
    از
تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
    از
دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
    چــرا
گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
    چــــــــراغ
ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
    دوسـت
ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
    فردا بـه آفتاب وا
بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
    چه خوب ميشه تصميم
تــــــــــــــــــــــــــــــــو
    آخـر مـاجرا
بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
    دسـت و دلت
نلــــــــــــــــــــــــرزه
    بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو

    ازاون كه
عاشقــــت بود
    بشنواين
التماسرو
    ــــــــــــــــــــــ

    ـــــــــــــــ

    ـــــــــــ

    ـــــــ

    ــــ

    ـ

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 8:31 بعد از ظهر  توسط بابک  | 
 

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگهنمی خوامت

 

 معشوقي از عاشقش پرسيد:من قشنگم؟ عاشق جواب داد : نه . پرسيد دلت ميخواد با من باشی؟ باز جواب داد : نه پرسیداگه ترکت کنم گريه ميکني؟ بازم گفت نه . معشوق با چشمان پر از اشک مي خواست عاشق رو ترک کنه که اون دست معشوق رو گرفت و گفت: تو قشنگ نيستی بلکه زيبايي  من نميخوام با تو باشم من نياز دارم با تو باشم اگه بري گريه نمي کنم ميميرم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 7:53 بعد از ظهر  توسط بابک  |